خرید بک لینک
من یک پسرک اوگاندایی امروی تنم برگ گذاشته اندشلاق می زنند به پاهایمتا برقصمآنقدر که از حال برومبعدبرگ ها را از تنم می کنند- چه می کند عرق یک پسر سیاه با برگ شاهدانه؟- می گویند آدمی را به فراموشی می بردفراموشیکاک خسرو همه می خواهند فراموش کنند.کاک خسرومن یک دخترک ابوریجینالم*پدر یاغی ام را بستند به دو اسب سپیدو تنش را از هم گشودندطبق قانون، مرا از مادرم گرفتندوبه یک خانواده سفید سپردندپدرخانواده سفیدهر شب به سراغم می آمدو دکمه های سینه های سیاهم را باز می کرد.کاکا خسرومن رودخانه "قویق" هستم*تا همین دیروزماهیان ِ جوان، لخت ِ تنشان را با من می گفتنداما حالا تلخمو ماهیانی ساکت را از آنسوی "حلب" به اینجا می آورمماهیانی دست بستهچشم بستهبا حفره ای عمیق بر پیشانی.کاک خسروروی تی شرتم بزرگ نوشتم"1948"من بازمانده سال نکبتمفلسطینم من.*کاک خسروتو کردیمن هزاره امما برادران تنی یکدیگریمکه قرنها همدیگر را گم کرده بودیمتا امشبدر خانه کوچک تو در" سلیمانیه"و این عرق ِ روسی که ما را چنین گرم کرده استتا زبان هم را بفهمیمکاک خسرو، کاک خسروچرا یک بطری عرق ِ روسی ما را به هم بر

برچسب: خسرو کاک سوندی, نویسنده: هلیا رضاپور تاريخ: شنبه 11 دی 1395 ساعت: 18:05

پرسید: بی من چگونه ای لول؟ گفتم: ملول! خندید... + چه چیزی باعث میشه انقدر با آسون گرفتن به خودم، خودمو به سختی بندازم؟ هیچ کدوم آسون نیست....ما چوب دو سر طلائیم... + سر دردی که از صبح با منه + دلم میخواد یک دوست داشته باشم ندارم روابط صلح آمیز دارم ولی از اخرین دوستی که داشتم سه سال میگذره + خوندن کتابی که کل داستانشو میدونی ازاردهنده س کم بودنش باعث میشه ادامه بدم یه چیز خوبی نوشته بود _حس میکنم قوه ی تحلیلمو از دست دادم_ اینکه کاهش لغات به کاهش افکار منتهی میشه باید لغاتمو زیاد کنم + دوست ندارم مخاطب داشته باشم از حجم احساسم کم شده وقتی برای دیگران از خودت مایه میذاری آسیب میبینی اما خب فوایدی هم داره....محرومیتم از این مواهب آزار دهنده س ولی خب آزار ندیدن خیلی راحته... دوست ندارم مخاطب داشته باشم....همینطور می ایستی تا مردم ازت جلو بزنن... خودمو می کِـشم، این اخرین احتماله با این حال انقدر روشن هست که بهش لبخند بزنی :)

برچسب: با دل نگویم دیگر این افسانه ها را, نویسنده: هلیا رضاپور تاريخ: شنبه 11 دی 1395 ساعت: 18:05

...انگورهای تازه عشقی که داشتم در خمره های کهنه بخوابان شراب کن از خون آهوان بده ظرفی که تشنه ام ماهیچه ی فرشته برایم کباب کن از نشئه خلسه ای بده ، از سُکر جرعه ای افیون و می ببار ، بساز و خراب کن + ناخنامو میگیرم.... دوباره بهش آسیب زدم نمیخواستم :( دارم سعی میکنم ننویسم "بهت" ...دارم سعی میکنم مخاطب نداشته باشم دارم سعی میکنم وقتی میری درد نکشم .... چشماشو نگاه میکنم و خودمو عقب میکشم...سعی میکنم چیزی پیدا کنم...مثلا یه پالتو....مثلا یه عابر...هرچیزی که چشمهاش نباشه! دختر کوچولویی که نوشتم یادته؟ مهسا اگه بخونه یادشه حالا حس میکنم یک چهارپای وحشیه _اگر نمینویسم آهو برای اینه که نگید کم خودتو تحویل بگیر!!_ منم! روزها همون اندازه که باید، زیبا، آرام، شاید وحشی...شبها زخم هاشو میلیسه....شبها زخم هامو میلیسم... میخزم توی لونه م و وقتی صدای پا میاد میلرزم، و دعا میکنم کسی جلوی در نباشه....اما بازم با توهم شاخ هام، قلدر از سوراخم میزنم بیرون .... نیاز دارم ک کسی اینجا رو بخونه .... حالم کنارش خوبه اما این کافی نیست...عشق کافی نیست! پول کافی نیست! زیبایی کافی نیست! حتی مردی که بازوها

برچسب: نویسنده: هلیا رضاپور تاريخ: شنبه 11 دی 1395 ساعت: 18:05

کاش مجبور نشم رهات کنم
قدتو به فدا
چشم سیاهتو به فدا
دستای مردونه تو قربون
عرض شونه هاتو قربون
:)))
نقاشی خدا :) بت تراشیده ی من :) رب النوع زیبایی مردانه :)
.....
کم مونده بترکم برات! چقدر تو خوبی پسرجان
مرد باشعور من
مرد مهربون من :)
دور تو بگردم
اصن راه نداره ادم ادبی بنویسه درباره تو :))) فقط زبونم به قربون صدقه میگرده :دی
.....
کاش هیچوقت نری
کاش همین پیرهن هم دست از دور کردن من و بازوهات برداره :(

برچسب: نویسنده: هلیا رضاپور تاريخ: شنبه 11 دی 1395 ساعت: 18:04

آهو ندیده ای که بدانی فرار چیست صحرا نبوده ای که بفهمی شکار چیست باید سقوط کرد و همین طور ادامه داد دریا نرفته ای بچشی آبشار چیست پیش من از مزاحمت بادها نگو طوفان نخورده ای که بفهمی قرار چیست هی سبز در سفیدی چشمت جوانه زد یک بار هم سوال نکردی بهار چیست در خلوتت به عاقبتم فکر کرده ای؟ خُب...کیفر صنوبرِ بی برگ و بار چیست؟ روزی قرار شد برسیم آخرش به هم حالا بگو پس از نرسیدن قرار چیست؟ + امتحانا دهنو سرویس کردن هرچی میخونی باز از یه وری درمیره فکر کنم این همون حسیه که بچه خرخونا کل عمرشون باهاش درگیرن: انقدر درس برای خوندن داری که وقت سر خاروندن نداری :/ من مرد اینجور زندگی نیستم...زنانگی لطفا! + خب قرار نیست همه بفهمن ولی من سروشو درک میکنم و به رفتنش رای نمیدم ادمی که درگیر یک رابطه ست، شغل داره و درس میخونه، مضاف بر همه اینها خانوادشم پیشش نیستن و تک تک کارهاشو باید به تنهایی انجام بده....چقدر شبیه منه... من درکش میکنم و به رفتنش رای نمیدم :) + فکر کنم هفته آینده رو بیام دانشگاه علاوه بر اینکه میشه درس خوند، نت داره، ممکنه تو رو هم بتونم ببینم کیف میک

برچسب: به شیب شب سرازیرم,به شیب شب سرازیرم عطش میزاید این باده, نویسنده: هلیا رضاپور تاريخ: شنبه 11 دی 1395 ساعت: 18:04

صفحه بندی